{ایما}

10 February, 2008

مجال، مثل مداد چشم و اندازه عطر در شیشه و قد شمعی که می سوزد، هی کوتاه تر می شود
قصه ما به سر رسید! رسید که رسید. دیگر شاید مهم نباشد. فقط دلم می خواست که کلاغه بالاخره به خانه اش می رسید. همین. ئ

02 February, 2008

حرف های بالش

روزی به این شنبه ای
روزی به این تعطیلی
که بهار از زیر تلق نازک یخ پیداست
خانه می تکانم. ئ

آب می ریزم، رخت می شویم
نقره می سایم، گرد می روبم. ئ
و ملافه های سفید را که در بوی تمیزی خوابانده ام
بر تخت می کشانم. ئ

و بالشم را. ئ
بالشم را
با یک ضرب قیچی، درز می گشایم
پرهای بی حوصله و پر از کابوس را
در باد می رهانم. ئ

کیسه حرفهایم را که پر شعر است
گره از سر وا می کنم ، بو می کشم. ئ
مشت مشت شعر و داستان
، مشت مشت فارسی و روسی
انگلیسی
به دهان باز بالش سرازیر می کنم. ئ

وای که امشب سر بر شعر می گذارم
سر بر داستان... ئ

16 January, 2008

14 January, 2008


یک نامه، یک مرگ، یک هنرمند

از طریق نامه ای از یک آشنای گرامی، به دختر هنرمند ایرانی لاله پورکریم راه بردم. اما خوب است که پیش از دیدن کارهای او در سایتش و در یو تیوب، نامه دوست مرا نیز که در اینجا آورده ام بخوانید: ئ

پاییز سال 1983 بود که به همراه بسیاری دیگر از ایرانیان در مینسک پایتخت روسیه ی سفید - بلاروس - دیدمش . گذشته از کار سیاسی، نقاش و اهل قلم بود و تحصیل کرده ی فرانسه . بسیار فرهیخته و محترم بود . در سال های سخت مهاجرت که تقریباً همه به هم پرخاش می کردند ، هرگز ندیدم که پور کریم پر فرهنگ و پر سواد به کسی تندی کند . دیدم اما به او بیرحمانه تندی کردند و آن مرد فرهیخته ، عدالت خواه ، مهربان و بیش از حد خوش قلب هرگز تندی را به تندی جواب نداد . تنها اعتراضی که می کرد با لهجه ی شیرین گیلکی می گفت : رفیق جان من که حرف بدی نزدم . و عجیب بود که این آدم آرام و بسیار با فرهنگ وقتی به نظراتی می رسید برای دفاع از آن ها چون کوه می ایستاد. ئ

سال های سختی بود ، نقاشی می کشید و روزگار می گذراند . لاغر و تکیده بود . از کسی کمک نمی خواست همه ی کار های خودش را خودش انجام می داد . تابلو ها را خودش کول می کرد و می برد . یک روز رفتم و گفتم بیا به شما کمک کنم تنهایی خسته می شید . خوشحال شد و پذیرفت . در کارخانه کار می کردم ، ساعت های آزاد را با پورکریم به پارک چلوسکینسف می رفتم ، تابلو ها را برای فروش می بردیم . یک روز رفت چیزی بخرد و بر گردد ، وقتی بر گشت ، گفت : رفیق لیثی کسی حال ترا نپرسید؟ گفتم : چرا یک نفر آمد و از یکی از تابلو ها خیلی خوشش آمد اما گفت: افسوس که پول ندارم برای خریدش و رفت ، دیدم که چهره اش بر افروخته شد و گفت : رفیق جان خوب می دادی گفتم : شما که می دانید من برای مردم به مال خودم رحم نمی کنم ، اما این تابلو ها مال شماست ، من که نمی توانم مال شما را به مردم ببخشم گفت : بیا یک لطفی دز حق من بکن گفتم : بچشم گفت : برو ببین شاید پیدایش کردی پارک چلوسکینسف مینسک پارک بزرگی است . من رفتم و نیم ساعتی گشتم ، آن مرد را نیافتم ، برگشتم و گفتم پیدا نشد از من تشکر کرد و سپس خندید و با لهجه ی شیرین گیلکیش گفت : قربان ما تلاش خود را کردیم ، سهمش نبود یک روز غروب بعد از اینکه از پارک بر گشتیم ، دیدم آمد و زنگ زد گفتم : بفرمایید رفیق پور کریم پاکتی دستش بود، داد به من و گفت رفیق جان شما با من می آیید و زحمت می کشید ، پول توی پاکت گذاشته بود هر کاری کردم از من پس نگرفت و گفت حق تویه بعد ها رفت و پناهنده ی سوئد شد . سالی یک بار می آمد در می زد و می گفت : رفیق لیثی بریم گل بگیریم و بریم سر بچه ها ، هرگز کلمه ی قبر را برای بچه های جوان در خاک خفته بکار نمی برد . آخرین بار که آمد چهار دسته گل گرفتیم و رفتیم . دو دسته را روی قبر محمود جاویدی فرد گذاشتیم . هرچه دنبال قبر رحیم فرضی گشتیم نیافتیم ، حدود قبرش را در نظر گرفتیم و گل ها را روی قبر یک جفت گذاشتیم و آمدیم. ئ
بعد ها شنیدم که پورکریم در سوئد برای کمک به بانویی که در حال غرق شدن در دریا بود، شتافت و خود غرق شد . چنانکه گفتم نام دخترش لاله است ، او اما با مهر لاله جانش صدا می کرد .آ ن روز رنجی عظیم نصیب لاله شد."لاله ای دیگر" می خواهد که عظمت آن فاجعه را بسراید . لا له از بزرگواری پدر دیده می شود که همچنان در جیب جان دارد. ئ
همینک آوازه خوان مشهور سوئد است و چند سال پیش دیدم که در سایت خود نوشته بود: کسانی که امکان خرید سی دی مرا ندارند ، برایشان آزاد می گذارم تا به رایگان برگیرند . خواندم و شعله ور شدم و آن روز وحشتناک را در کنار ساحل سوئد، با لاله جان زیستم و به یاد پورکریم آن مرد بی حد مهربان و عدالت خواه، های های گریستم. ئ
لیث الله حبیبی
*********
چند آهنگ لاله را می توانید در سایتش و یا از طریق یو تیوب گوش کنید: ئ

10 January, 2008

این هر چه هست
بر گرفته شده ازشعری از اریک فرید

این هر آن چه هست
هر آنچه این است
بی معنی است- ئ
عقل می گوید. ئ

هر آنچه این است، ئ
همین است که هست - ئ
عشق می گوید. ئ

این هر چه هست
یک احتمال بد است - ئ
حساب می گوید. ئ
و این هیچ نیست به جز درد
به جز درد
- به جز درد
ترس می گوید. ئ

بی فایده است
سودی ندارد
- خیری ندارد
بصیرت می گوید. ئ

این همین است که هست
باز
.عشق می گوید

- چیز مسخره ای است این
تفاخر می گوید. ئ
بی خیالی است
بی خبری است، این - ئ
احتیاط می گوید. ئ

تجربه می گوید: ئ
این هر چه هست
.نا ممکن است
ئ
عشق می گوید:ئ
همین است که هست
همین است که هست
همین است که هست


03 January, 2008


بازگشت از دلفی

بزرگی من بود، ئ
اذعان من به حقارتم. ئ
پر توانی من بود
اقرار من به ضعف و سستی ام. ئ

،از هوشیاری من است حال
که فراموش می کنم. ئ
چه حقیر و ضعیف و دبنگ، ئ
چه گیج و چه گول که منم. ئ
********************
Erich Fried برگردان شعری از

آناتومی

قلبهایی
که به سرها- ئ
سرهای بزرگ مثل زندگی- ئ
وابسته اند، ئ
گاه
به اندازه نصف مرگ هم نیستند.... ئ

*****************
erich Fried برگردان شعری کوتاه از

27 December, 2007

به فکر پرواز امروز بیدار شدم. پرواز های جوناتان مرغ دریایی و نمی دانم چه شد که بر شعر دقیقی فرود آمدم: ئ
من اینجا دیر ماندم، خوار ئ گشتم ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ عزیز از ماندن ئ دائم شود ئ خوار
چو آب اندرئ* شمر ئئ بسیار ماند ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ذهومت ئ گیرد از ئ آرام بسیار
***********
شُمر= حوض ، برکه

26 December, 2007

ژاله، من و ما - ئ

ژاله اصفهانی، بانوی نیک و عدالت خواه چندی پیش به آن سوی دیگر صحنه زندگی رفت. ئ

در بودنش آنقدر به او فکر نکردم که حالا در نبودنش. از دیر باز می شناختم او را. این باز می گردد به اولین سالهای بعد از انقلاب، وقتی که دفتر شورای نویسندگان و هنرمندان در خیابانی حدود و حوالی پیچ شمیران، باز بود و رونقی داشت . ژاله را آنجا دیدم که بانویی تازه میان سال ، با همین لبخند آشنا که در او مکرر بود. یکی دو بار گفتگو های کوچکی بین مان در گرفت و چند بار خواستم که بیشتر از زندگی او در مهاجرت و به خصوص از شوروی بپرسم، اما حیای جوانی و نبودن وقت مناسب، هرگز این امکان را به من نداد. طنز روزگار، چنین افتاد که سالها همان بر من بگذرد که بر ژاله گذشته بود. ئ

سالها بعد، در عید نوروز که به همراهی کسرایی و مهری خانم به دوشنبه رفته بودم، ژاله و بدیع هم آنجا بودند و دوباره دیدار تازه کردیم. ئ

سالهایی بعد تر، در شب شعری در لندن او را دوباره دیدم. و همین. ئ

تا آنشب که به مراسم بزرگداشت او رفتم. با خود باید دلیلی می داشتم. سخت در گیر بودم که این دلیل را بیابم. برای من ژاله به دو وجه مطرح بود: به عنوان انسانی نیک و به عنوان شاعر. من به احترام انسانی نیک به این جمع می رفتم و به قول آقای بهنود این هم فقط از سر ادب و آداب نبود. از زمره طرفداران شعر ژاله نبودم و در من ولوله ای نمی انداخت. اما به گمانم، این درد مشترک بود که مرا به این مراسم می برد. رنجی که دو نسل را به هم گره زده بود. منظور همانا دوری از شهر و دیار نیست. چیزی ریشه ای تر و پنهان تر از این ها که با یک خراش سطحی نتوان دید. در راه، حین فکرکردن به مطالبی که طی چند روز اخیر در باره ژاله خوانده بودم، دوباره به یاد موضوعی افتادم که مدتها است به آن خیره شده ام و به مصداقی، با موضوع درگذشت ژاله و یادبودهای منتشره در اینجا و آنجا، به هم گره خورده بودند. ئ ئ

مدتها است به این موضوع نگاه می کنم، که ما به عنوان یک ملت، هنوز با ادبا و هنرمندان خود دارای یک رابطه متعادل نیستیم. برخی را به کلی از قلم می اندازیم و فراموش می کنیم و یا ناگهان با بعضی تعارف بسیار. زمینی حرف نمی زنیم. اغراق و نسبت های عجیب و غریبی به این انسانهای نازنین می بندیم که شاید حتی باعث انبساط خاطر این عزیزان نبوده باشد. که شنیدم به آذین گفته بود: حرامتان باد اگر جنازه ام را پرچم کنید! (درست و نادرست آن با راوی که من فقط شنونده بوده ام) ئ

به هر حال در راه یادم به کسرایی رفت و جدلهای درونم. چه در بودنش و چه در مرگش. هم به او بسیار بسیار نزدیکتر بودم و هم که به توان شعری او اعتقاد بیشتری داشتم. با این همه هرگز نه به خود و نه به غیر، وانمود نکردم و به صرف دوست داشتن شخص او، حق شعر پارسی را نتوانستم پامال کنم. برای من کافی بود که او آرش و چند شعر ناب دیگر سرود و به گمان من تنها در همین شعر ها جاودانه شد. دست بر قضا، کسرایی از آن موارد معدودی بود که نه تنها کسی زیاده در باره اش نگفت که شاید در سایه بغض های سیاسی حق همان شعر های خوبش را هم ادا نکردند. ئ

از معدود نقد های دقیق و آکادمیک یا حرفه ای که بگذریم، احساس می کنم که ما هنوز انگار پایمان روی زمین نیست. از همین گوشه بار ها و بارها به نقد های ادبی ناقدین و روزنامه نگاران، بر هنرمندان این جامعه یعنی انگلیس دقیق شده ام. تعریف و تمجید ها مشخص و قابل سنجش هستند. جایگاه نویسنده یا هنرمند تعریف شده است و در قالب معین می گنجد. این هرگز به معنی آن نیست که این جامعه قدر نویسنده و شاعر خود را نمی داند، که برعکس بسیار دقیق می داند و این دقت بر اساس معیارها استوار است تا احساس این یا آن. همه چیز زمینی و به اندازه است و بر خلاف سبک و سیاق معمول ما در قبال هنرمندان، اغراق به ندرت به کار گرفته می شود. اگر چه اغراق را برای توضیح بهتر واقعیت بایدش بکار گرفت، اما ما ایرانیها گاه به گمانم چنان افراط می کنیم که واقعیت و به تبع انصاف را مخدوش می کنیم. ئ

خبر بد در هنرمند شدن آن است که نه فقط ذوق و استعداد، نه تنها شرایط و امکانات رشد، نه تحصیلات آکادمیک و نه پشتکار توانفرسا، نه فقط عشق وافر به هنر، هیج یک به تنهایی نمی توانند ما را هنرمند سازند. روزگار می باید که این همه یا سهم زیادی از آن را گرد هم آورد. به غیر از اینها تاثیر پذیری از محیط را نیز باید به این کلان سخت- ممکن افزود. هنرمند با هزار شاخک حساس می باید که بتواند از محیط رنگ پذیرد وسپس پیوند و امتزاج این کنش و واکنش ها را در هنر خود مجسم سازد! در این دنیای به هم پیوسته امروز، شعر من شاعر نوعی می بایست که به پشتوانه آنا آخماتوای روس، سیلویا پلات آمریکایی و بورخس آرژانتینی باشد. به قول نیما که هنرمند باید بتواند که از خود به بیرون سفر کند و دوباره به خود باز گردد. و تازه عنصری دیگر که به گمانم تمامی فوت کاسه گری در آن است، لازم آید. دیوانگی و شجاعت کلام. هنر، اعتدال بردار نیست. این جنون یا شجاعت بیان، مهم دیگری است که در هنرمند شدن به کار آید . در هنر باید تکان باشد، تلنگر آشکار، انفجار رنگ، آتشفشانی از گدازه های احساس که داغ آن را تا گور با خود ببری. یا آنکه اگرخالی از چنین هیاهویی است، از نگاه به عمق بی انتهای آن باید که به سر گیجه افتی. اگر پچپچه ای است چنان نزدیک که احساس کنی لب هنر مند بر گوش تو چسبیده و این را فقط برای تو می گوید و این تا بن وجودت رسوخ کند. اگر انفجار صدا است چنان باشد که لرزش آن تا همیشه در سکوت تو مرتعش بماند. ئ ئ

این همه گفتم، نه از آن رو که شعر ژاله را نقد ادبی کرده باشم. از آنجا که ادبیات همواره درد و هم درمان اصلی من بوده است، خوب می دانم که به سادگی وتنها ازسر ملاحظات یا از روی سلیقه شخصی به نقد ادبی نباید و نشاید پرداخت. بهتر آن که کار را به کاردانان خبره سپرد. این تنها موضوعی بود که خواستم به میانه گود بیندازم تا شاید در پرتو نظریات شمایان بتوانم وضوح بیشتری به این مبرمات فکری خود ببخشم. ئ





11 December, 2007

خوب . سال 2007 هم دیگر دارد عمرش را می دهد به من و شما. امروز فکر می کردم که امسال در ماراتن با خودم، باختم. به خودم نرسیدم و نتوانستم از خودم جلو بزنم. این خسران را باید جبران کنم. ئ